چند سال طول کشید، واقعا چند سال طول کشید تا من خودمو نجات بدم. بهای زیادی رو هم پرداخت کردم بابتش، از جدایی نزدیک ترین افرادی که واسم سمی بودن و دیگه انتخابم نبودن تا کنار گذاشتن دوستای چندین و چند ساله ای که خط فکری و زندگیشون با من متفاوت بود یا حتی کاری که دوستش داشتم. صرفا فقط بخاطر همینکه بتونم مثل یه آدم عادی بدون استرس، نفس تنگی، عجله، وسواس، ترس، جلوی آدما بشینم یا نه بشینم یه فیلم رو تو تنهایی بدون گریه، افکار منفی، در آرامش، تا انتها نگاه کنم یا حتی چند خط کتاب رو بدون اینکه هی برگردم به عقب بدون پرش فکر با تمرکز بخونم. چند سال طول کشید، چند سال تا بتونم صبح که بیدار میشم رفتن به سرکار واسم به اتفاق عادی باشه مثل غذا خوردن، برخورد با کارهای روزمره در من هیچ هیجانی رو بر انگیخته نکنن. من تونستم روی خودم کنترل داشته باشم ولی حالا انگار همه شون با یه تلنگر از بین رفتن. تمام زحمات چند ساله م از بیخ و بن از بین رفته. دوباره برگشتم به خونه ی اولم. همون استرسا. همون فشارا. چطور باید خودمو جمع کنم؟ در مواجه با خودم. با درونم. با افکارم. با اتفاقاتی که اصلا اون بیرون نیستن. دوباره اون وحشت از زندگی، مواجه شدن با آدم ها، تسک ها، اتفاقات، اماها و اگرها همه و همه مثل یه غول سیاه برگشته توی مغزم صبح و شب راه گلوم رو میبنده. باز دوباره افتادم تو سراشیبی که از شدت استرس نمیتونم هیچی بخورم. انگار یه طلسم یه جادو خونده باشن روم منو گذاشته باشن روی آتیش. دلم مثل سیر و سرکه س.این چند سال همه ش دود شد رفت هوا.
برچسب:
نویسنده: رها فراهانی
تاريخ: چهارشنبه
24 آبان
1402 ساعت: 20:10